X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1383
فقط برای دل خودم!


صدای تار را بلند می کنم تا آخر .می روم آنجا کنار آتش می نشینم و نمی دانم که چرا چشمهایم می سوزند . اصلا نمی دانم این روزها چرا همه اش چشمهایم هی ا لکی می سوزند.چقدر این دستمالها نرمند ولی نمی دانم چرا زیر چشمم این چند روز قرمز و قرمز تر شده. چقدر اینجا این روزها یکهو سرد می شود  و من همه لباسهای زمستانیم را امسال تن کرده ام! چقدر صدای این تار خوب است می رود و در تمام حجم سرم ته نشین می شود .صورتم را لای کوسن روی مبل فرو می کنم و چشمهایم دیگر نمی سوزند .چقدر صدای این تار خوب است چون صدای های های گریه های مرا کسی نمی شنود.سیگاری روشن می کنم آرام نگاهش می کنم چقدر این روزها سفیدی چشمهایم رنگ آتش این سیگار شده است. سا عت چند است؟ چه فرق می کند وقتی که روز من از ۱۲شب شروع می شود و از الان تا ۱۲ شب هنوز خیلی راه است.دگمه های ژاکتم را می بندم. به لیوان چایی سرد شده روی میز نگاه می کنم و به سیگارم که چه زود تمام شد. می روم دوباره یک چای دیگر می ریزم و باز سیگاری دیگر و صدای تار و سکوت تلخ این خانه تاریک! نمی دانم این روز ها چرا حس می کنم همه جا بوی نا می دهد بوی کهنگی!چقدر تا ۱۲ شب مانده است؟صدای تار را بلند تر می کنم وباز نمی دانم که چرا دوباره یکهو چشمم می سوزد و لبم مزه شوری می دهد. به لیوان چای نگاه می کنم که این روزها فقط می ریزم و هی سرد می شود . انگشتهایم یخ کرده اند. به دستمالهای توی سطل آشغال نگاه می کنم و باز این چشمهای لعنتیم می سوزند و صدای های های من با صدای تار قاطی می شود. کاش الان ساعت ۱۲ شب بود!
(تصویر از ندا آتش)





تعداد بازدیدکنندگان : 466588


Powered by BlogSky.com