X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1384
و از من یک فاحشه ساختی به همین سادگی

کاش با اولین تردیدی که توی صدایت حس کرده بودم خداحافظی می کردم .کاش هیچ کداممان هیچ وقت روی آی دی هم کلیک نمی کردیم. کاش هیچوقت صدای هم را نمیشنیدیم. کاش هیچوقت تا صبح با هم حرف نمی زدیم. کاش هیچوقت با هم مهربان نمی شدیم کاش با همان اتفاق اول فاتحه مرا می خواندی مثل حالا ! کاش حتی هیچ  کداممان برای آن دیگری فاتحه هم نمی خواندیم .کاش هیچوقت نمی دیدمت . کاش هیچوقت نمی گذاشتم که محکم بغلم کنی . کاش هیچوقت برای کارهای کرده و نکرده ات نمی بخشیدمت درست مثل تو! کاش تا صبح خروس خوان برایت حرف نمی زدم . کاش سفره دل بی صاحابم را وسط اتاق پهن نمیکردم که امروز چوب همه چیز را با هم بخورم. کاش با اولین خیانتت دورت را یک خط قرمز می کشیدم تا امروز تو همین کار را با من نکنی ! تازه کدام خیانت ؟ کاش با اولین جواب ندادن به تلفنم من هم دل بی صاحابم را زیر خاک می کردم و خلاص تا کار به اینجا که امروز هستیم نکشد .کاش با اولین میرومت با اولین دیگر مرا نخواهی دید قهقه میزدم که به درک .کاش با اولین توهینی که کرده بودی چشمهای کور شده ام را نمی بستم. کاش با اولین بی تفاوت بودنت مثل زنهای دیگر غش غش خنده را سر می دادم و می گفتم به جهنم. کاش لال می شدم و جمله بیا از اول شروع کنیم را هیچوقت نمگفتم. کاش بار اول که دهنت را باز کردی و توی لفافه گفتی فاحشه.گوشهایم را به کری نمیزدم. کاش روزی که از یکی شدن حرف زدی هرهر می زدم به خنده تا حالت جا بیاید و حرفهای گنده گنده تحویلم ندهی که فقط یک مشت شعار بود و بس برای ارضاع کنجکاویهای بی شمار تو.کاش با اولین گریه ام از بی کسی و فقط شنیدن یک اوهوم ساده از تو روی اسمت یک ضربدر قرمز می کشیدم. کاش بی معرفت بودم و توی روزهای بی کسیت لبخند ملیحی می زدم  و توی دلم می گفتم مشکل خودش است به من چه مربوط  تا امروز توی روزهای بی کسیم عینا تو همین لبخند ملیح را تحویلم ندهی. کاش توی روزهای بی کسیت آتشی می شدم و می پاشیدم روی بی کسیت درست مثل کبریت روشنی که تو به روی بی کسی من پرت کردی  کاش توی روزهای تنهاییت با تمام بدبختیهایم که تو آن موقع از هیچ کدامشان ذزه ای خبر نداشتی دیواری  نمی شدم پشت سرت تا تکه ات را به تن کتک خورده من بدهی . کاش حداقل یک روز فقط یک روز توی آن روزها تنهایت می گذاشتم تا امروز چشمهایت را نبندی و فاحشه خطابم نکنی .درست گفتی من همانم که تو می گویی همانم که تو فکر می کنی و با حرف نزدنت با زبان بی زبانی می گویی . دیگر صورتم شبیه دخترکان ۱۴ساله معصوم نیست .مگر نه؟ وقتی که فهمیدم ماجرا چیست شبیه همانی شدم که توی فکرت از دیروز تا امروز ساختی. تو مرا ساختی من همان نیلوفرک تنها بودم که از دار دنیا همین خانه کوچک سیاه سر پناهم بود و بس با صدها کتاب از جان عزیز تر همین!  تو از من آن چیزی را ساختی که آنقدر کثیف و تهوع آور بود که حتی نخواستی صدایش را بشنوی. مهم نیست .  برای تو مهم این بود که خیلی چیزهایی را که تجربه نکرده بودی را تجربه کنی ولی متاسفم که این تجربه ای به ظاهر شیرین را با یک فاحشه تجربه کردی. دیگر حتی نخ باریکی میان ما باقی نگذاشتی هر آنچه می خواستی با حرفهایت با بی توجهیهایت با شک های بی پایانت با قهر کردنهای مداومت و چک کردنهای دائمیت به لجن کشیدی.تو استاد خوبی بودیکه توانستی از یک احساس ساده از یک تخیل بچه گانه با شکهای دائمت با کنترلهای گاه و بی گاهت من امروز را بسازی که می گویی و ایمان داری که هستم .می خواهی تکرار کنم که تو از من چه ساختی یک فاحشه
( آنقدرخوب می شناسمت که می دانم الان توی دلت به زبان سرخ من هزار بد و بی راه می گویی چون کلمه مگو را آوردم میان بلاگم و مردم چه می گویند؟ راستی مردم چه می گویند ؟ مردم اصلا می دانند که ماجرا چیست که چیزی بگویند؟ بر فرضم که بگویند این عروسک قشنگ را تو ساختی پس به اندازه خواندن این تکه نازنین که به کثافت نویسنده اش آغشته شده تحمل کن و بدان راه خوبی به من آموختی. دنیا کوچکتر از آن است که فکرش را بکنی من با پولهای بی شمارم که با راهنماییکه از تو گرفته ام  کسب خواهم کرد از اینجا می روم و شاید روزی به هم برسیم هر چند دور و یا دیر آنقدر دیر که دیگر حتی نقشی از آن صورت معصوم ۱۴ ساله یا حتی ۳۲ ساله توی صورت آن لکاته پیر نمانده باشد تا حتی او را بشناسی ولی مطمئن باش این چشم و دل صاحب مرده تا صد سال دیگر استادش را فراموش نمی کند.برو زندگیت را بکن و وجدانت آسوده باشد (نیلوفرک. عزیز دلی که خیلی از تو آموخت لا مصب بی دین)





تعداد بازدیدکنندگان : 466641


Powered by BlogSky.com