X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
پنج‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1386
حالا که می دانم۱

حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی بی آنکه چیزی بگویم بی آنکه خواسته باشم چیزی بشنوم می نشینم رو به روی همه این چند سال که چه ؟ دیگر تمام شد.حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می نشینم روی همین صندلی ثانیه ها و می گویم سرنوشت همین بود . حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی می روم به جایی دور روی ایوانکی می نشینم و سیگاری خودت آموخته ام کردی برای دیدن اقیانوس یک صندلی کافیست یک صندلی و دلی و هیچ. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دلم برای تمام تبعیدیان جهان می سوزد که دل خوش کرده اند به گل قاصدک پژمرده تاریخ!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی  می دانم دیگر اوی من نیستی پر از دیواری و هزاران حصار!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی چشمانم را می بندم تا آن گلوبند صدف و چشمهای بی نظیر تو از خاطرم زودتر بروند. حالا که می دانم که دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نگاه نمناکت توی هیاهوی مولانا توی قاب نگاهم نمی نشیند و فرو می ریزد. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دیگر این قلب کوچک توی سینه با هیچ یادگاری از تو نمی جوشد.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نه برایت فندک می خرم نه کتاب برایت یک قفس پر پر مرغ عشق کنار می گذارم.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی به کبوتران پشت شیشه فکر می کنم که از بی خبری فلزی شده اند........و این قصه ادامه دارد





تعداد بازدیدکنندگان : 466588


Powered by BlogSky.com