X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384
فریبا چقدر خوشبخت بودی کاش من فقط یک ثانیه جای تو بودم....


کاش باران بیاید .نوک تیز مستقیم درست وسط قلب من. نه  این خوب نیست. دلم را سوزاندم ! دلم را میان سینک آشپزخانه انداختم و کبریت را کشیدم . رمانتیک بشوم نیلوفر خشن را دوست ندارید . باشد دلم را چال کردم توی تنها گلدان این خانه تاریک که برگهایش را تاریکی خشک کرده بود . دلم را چال کردم . ۵ تا از آن قویهایش را با یک بطری آب بالا انداختم و هیچی به هیچی . کاش لا اقل باران می آمد می رفتم توی این ایوان عین قفس می نشستم و فقط دستهایم را از لای نرده ها بیرون می کردم . امروز چقدر ضجه زدم ؟ یادم نیست . چقدر بغض کردم ؟ این را خوب یادم مانده از روی تعداد بطری های خالی آب . نمی دانم سامان / سامان بدون فریبا http://samanblog.persianblog.com  این پست مرا می خواند یا نه ؟ ولی کاش بخواند . کاش من جای فریبای روزگار تو رفته بودم . همین . لااقل او کسی را داشت که به یادش بنویسد به یادش در و دیوار اتاقش را سیاه کندو حتی کوچکترین کلامش را بنویسد . خوشا به حالت فریبا چه خوشبخت رفتی کاش من فقط چند ثانیه جای تو بودم .و خوشبختی را یک عمر بازی نمی کردم . کی ؟ کجا ؟خوشبختی را از من دزدیدند ؟کاش باران می آمد  دلم را انقدر زیرش می گرفتم تا خناق بگیرد سرما بخورد بمیرد. مرده شور این دل وا مانده مرا ببرند........






تعداد بازدیدکنندگان : 466588


Powered by BlogSky.com